همکاری برای ساختن فردا

مدرسه‌ای به وسعت خیابان؛ درنگی بر تربیتِ «هم‌سرنوشتی» در روزهای سخت

آفتاب داغ تابستان را روی یک تکه شیشه تصور کنید. یک قطره آبِ تنها، به ثانیه نکشیده تبخیر می‌شود و انگار نه انگار که اصلاً بوده است. اما وقتی هزاران قطره به هم گره می‌خورند و جویباری راه می‌اندازند، ماجرا عوض می‌شود. همان آفتاب سوزانی که قاتل قطره‌ی تنها بود، حالا فقط مسیر حرکت جویبار را گرم و حیات‌بخش می‌کند. فرق این دو در جنس آب نیست؛ در جادوی «پیوستگی» است.

واقعیت این است که ما در نظام‌های آموزشی‌مان -گاهی کاملاً ناخواسته- در حال تربیت همین «قطره‌های تنها» هستیم. کلاس‌های دربسته، مسابقه‌ی بی‌پایان برای نمره‌های بالاتر و تمرکز روی موفقیت‌های صرفاً فردی، مدام این پیام زیرپوستی را به بچه‌ها مخابره می‌کند که: «در این دنیای پرخطر، فقط حواست به گلیم خودت باشد».

شاید این توهم استقلال، در روزمرگی‌های آرام و بی‌دغدغه آسیب‌هایش را پنهان کند، اما درست در بزنگاه‌های سخت و روزهایی که جامعه با بحران یا سایه‌ی سنگین جنگ مواجه می‌شود، تبدیل به پاشنه‌آشیلِ روانِ نسل جدید می‌شود. نوجوانی که یاد گرفته فقط به دنیای کوچک و امن خودش فکر کند، ناگهان در برابر هجوم اخبار و التهابات جامعه، احساس بی‌پناهی مطلقی می‌کند.

روان‌شناسان بحران حرف دقیقی می‌زنند: وقتی آدم در برابر یک تهدید کلان خودش را منزوی و تک‌افتاده ببیند، اضطراب او را فلج می‌کند. زور یک آدم تنها، به دلهره‌های بزرگ نمی‌رسد؛ درک همین نابرابری است که روان او را در هم می‌شکند.

پس چاره چیست؟ اینجاست که باید درِ اتاق‌ها را باز کرد و پای تجربه‌ی ملموسِ «هم‌سرنوشت بودن» را به میان کشید. ما امروز، بیشتر از هر زمان دیگری به مدرسه‌ای نیاز داریم که وسعتش به اندازه‌ی خیابان‌ها و پهنای جامعه باشد.

کنار هم بودن در میدان واقعیت (چه وقتی در یک پویش کمک‌رسانی عرق می‌ریزند، چه وقتی در دل یک تجمع ملی شانه به شانه‌ی هزاران نفر دیگر راه می‌روند) کارکردی دارد که هیچ کتاب درسی‌ای نمی‌تواند به آن‌ها یاد بدهد. نوجوانی که در خیابان قدم برمی‌دارد تا کنشی برای جامعه‌اش داشته باشد، دیگر آن سوژه‌ی منفعل و ترسان پای اخبار نیست؛ او حالا یک «عنصر فعال» است.

در دل همین میدان است که آن بی‌پناهیِ فلج‌کننده، جای خودش را به درک عمیقِ «قدرت جمعی» می‌دهد. اینجا تاب‌آوری دیگر یک مهارت فردی نیست؛ معجزه‌ی شانه‌هایی است که به هم تکیه داده‌اند. آن توهمِ «من در برابر خطر تنهام» می‌شکند و بچه به چشم می‌بیند که شاخه‌ای از یک درخت تنومند و ریشه‌دار است که طوفان‌های خیلی بدتر از این را هم از سر گذرانده است.

رسالت ما به عنوان پدر، مادر یا مربی در این روزهای سخت، فقط پنهان کردن بچه‌ها زیر بال و پرمان نیست. شجاعت و هویت در قرنطینه شکل نمی‌گیرد. باید اجازه دهیم (و حتی کمک کنیم) تا آن‌ها حضور در میدان‌های اجتماعی را تجربه کنند. باید لمس کنند که «مقاومت» فقط یک کلمه‌ی قشنگ در کتاب‌های تاریخ نیست؛ مقاومت یعنی همین قدم‌هایی که با هم برمی‌داریم و خیابان‌هایی که با حضورمان به آن‌ها جان می‌بخشیم.

نسلی که در روزهای سخت، طعم شیرین «ما بودن» را کفِ همین خیابان‌ها چشیده باشد، دیگر با هر بادی نمی‌لرزد. او حالا همان جویباری است که می‌داند تا وقتی به دریای مردمش وصل است، هیچ حرارتی نمی‌تواند خشکش کند.

شاید وقتش رسیده باشد که در برنامه‌های آموزشی‌مان، در کنار حساب و هندسه، واحد عملیِ «ایستادن پشتِ هم» را هم به رسمیت بشناسیم.

سایر یادداشت‌ها و مقالات: