همکاری برای ساختن فردا

تربیت در عمل؛ مهم‌ترین بزنگاه تربیتی

وقتی می‌خواهی شنا یاد بگیری، بالاخره باید از کم‌عمق دل بکنی و وارد بخش عمیق آب شوی.
تا وقتی آب تا زانوست، فقط «کلمه شنا» را بلدی؛ اما وقتی عمق زیاد می‌شود و این حس را پیدا می‌کنی که زیر پایت خالی شده است، تازه معنا و منطق شنا‌کردن را می‌فهمی.
تربیت هم چنین لحظه‌هایی دارد؛ لحظه‌هایی که انسان از ساحل امن تجربه‌نکرده‌ها جدا می‌شود و در دریای عمیق زندگی می‌افتد. این لحظه‌ها همان بزنگاه‌های تربیتی هستند.
تربیت انسانی در شرایط بی‌خطر و پیش‌بینی‌شده شکل نمی‌گیرد. انسان در موقعیت‌ها ساخته می‌شود؛ موقعیت‌هایی که گاهی دشوار و آشفته‌اند، اما در عمق خود ظرفیت‌های رشد دارند. در نگاه تربیت اسلامی، این موقعیت‌مندی بخشی از حقیقت تربیت است؛ جایی که مفاهیم اخلاقی و معنوی به کنش تبدیل می‌شوند و تربیت از «دانستن» به «عمل» می‌رسد.
مشکل اصلی افراد در نظام تعلیم و تربیت، مرتبه دریافت علوم و حفظ آن نیست، بلکه مشکل اساسی، به ثمر نرسیدن این علوم در عرصه‌های عملی و امتداد نیافتن آن‌هاست؛ مثلا کسی که درباره شجاعت مطالب فراوانی شنیده باشد، اما وقتی یکدفعه با صحنه هولناک و وحشتناکی مواجه شود، ناخودآگاه بدون این که فرصت فکر کردن پیدا کند، فرار می‌کند. با اینکه در مرتبه فکر و ذهن می‌داند شجاعت خوب است، اما در صحنه عمل نمی‌تواند آن را اجرا کند.
در واقع ضعف تربیت در نبودِ اجرا و امتداد عملی علوم است. انسان تا در صحنه‌ی واقعی قرار نگیرد، دانسته‌ها در وجودش به رفتار تبدیل نمی‌شوند. کودک وقتی با موقعیت‌های واقعی مواجه می‌شود، بخشی از او فعال می‌شود که در فضای آموزشی خشک هرگز این چنین نبوده. اینجا همان «بزنگاه تربیتی» است که حرف را به عمل گره می‌زند.
وقتی روش تربیتی انبیا را هم نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که کار آن‌ها فقط این نبود که معارف الهی را در کلاس و جلسه به مردم یاد بدهند. البته این هم بود، اما اصل کارشان نبود. بخش اصلی تربیت پیامبران در دلِ رویدادهای واقعی شکل می‌گرفت؛ وسط سختی‌ها، در مشکلات زندگی، در میدان جنگ و جهاد، در زمان هجرت و در مسئولیت‌های اجتماعی. آن‌ها مردم را در همین موقعیت‌ها رشد می‌دادند و بالا می‌بردند.
مردم در جریان همین حوادث، رشد می‌کردند، ایمانشان عمیق‌تر می‌شد و به بلوغ معنوی می‌رسیدند.

در سال‌های اخیر، جامعه ما نیز از بحران‌های مختلف بی‌نصیب نبوده؛ از جنگ اقتصادی تا تهدیدهای نظامی، بحران‌های اجتماعی و حتی حادثه‌های طبیعی. شاید ناخوشایند باشند، اما می‌توانند بستری باشند برای تربیت جامعه‌ای مقاوم، همدل و مسئول. اگر مربیان، والدین و نهادهای تربیتی بتوانند این لحظه‌ها را «هدایت‌شده» ببینند، هر بحران می‌تواند به فرصتی تبدیل شود برای پرورش انسان‌هایی عمیق‌تر و معنوی‌تر.
البته این موقعیت‌ها بدون همراهی و هدایت «مربی» کامل نمی‌شوند.
همان‌گونه که شناگر تازه‌کار اگر تنها در آب عمیق بیفتد خطرناک است، کودک نیز در بزنگاه تربیتی به مربی در صحنه نیاز دارد؛ کسی که حضورش آرامش‌بخش است و تجربه را به معنا تبدیل می‌کند. توضیح بعد از واقعه، گفت‌وگو درباره احساسات، و همراهی در مسیر فهم و… همان چیزی است که بحران را به رشد تبدیل می‌کند.

جنگ هم اگرچه ظاهری خشن دارد، اما صحنه‌ای است که: صبر، ایستادگی، توکل، خدمت، مسئولیت‌پذیری، و حتی امید را می‌توان در پس آن آموخت، مفاهیمی که شاید درک و یادگیری آن‌ها به این سادگی نباشد.

بزنگاه‌های تربیتی، لحظه‌هایی کوتاه اما سرنوشت‌سازند.
لحظه‌هایی که انسان در آن خودِ واقعی‌اش را می‌بیند؛ ضعف و قدرت، ترس و توکل، خشم و عشق. اگر این لحظه‌ها را بشناسیم و از آن‌ها نترسیم، می‌توانند ارزشمندترین فرصت‌های تربیتی در زندگی فردی و اجتماعی باشند. فرصت‌هایی که گاهی در دلِ بحران، بزرگ‌ترین درس‌های انسان‌سازی را با خود دارند.
آیا جامعه‌ای که بتواند از دلِ بحران، انسان‌هایی دغدغه‌مند‌تر، مسئولیت‌پذیرتر و کنشگر‌تر پرورش دهد، تربیت‌یافته‌تر و پیشرفته‌تر نخواهد شد؟

پ‌ن: برای مطالعه بیشتر در زمینه تربیت عملی می‌توان به کتاب شاگردپروری، نوشته‌ی استاد عابدینی رجوع کرد.

سایر یادداشت‌ها و مقالات: